خـبـرنـامـه

جهت عضويت يا لغو عضويت در خبرنامه نام و ايميل خود را وارد نماييد:
نام

آدرس ايميل
پیوست
انصراف

تصوير

20090104_1386651041_moharram1387-10.jpg
 
مرحوم علامه درچه ای

غذای حرام در یکی از شبها طلاب و سایر مردم علامه را در حالتی غیر عادی مشاهده کردند . هر چه اصرار کردند که کار یا کمکی بکنند ایشان قبول نمی کرد . کم کم اطرافيان نگران شده و از فرزند ایشان می خواهند که ماجرا را پیگيری کند . ایشان هم فردای آن شب از پدر می پرسد : « پدر! قضيه ديشب و بيماري شما چه بوده که همه طلاب را نگران و پريشان کرده است؟» علامه درحالي که عصباني به نظر مي رسيد، با لحني تند و غضب آلود گفت: « ديشب مي خواستند مرا به جهنم بفرستند.


ديشب مي خواستند مرا بيچاره کنند. مي خواستند همه هستي ام را به باد دهند. مي خواستند نابودم کنند.» علامه چنان خشم آلود و با صداي بلند سخن مي گفت که هر چه فرزند مي خواست سؤال کند: « چه کسي؟ کدام افراد؟» اما آقا اصلاً مهلت نمي داد. سرانجام گفت: « فعلاً مطالعه دارم و بايد به درس بعد بروم.» يعني: «فعلاً بس است و وقت ندارم، اين زمان بگذار تا وقت ديگر.» يکي دو روز که از ماجرا گذشت و سيدابوالعلي ( فرزند ایشان ) از کم و کيف ماجرا آگاه شد، براي طلاب چنين شرح داد: فلان بازرگان متمول اصفهان، ماهها و بلکه بيش از يک سال مرتب به مسجد آقا مي آمد و اظهار ارادت مي کرد و مرتب به دست بوسي آقا نائل مي شد – که شايد هم بدون نظر و از روي حقيقت بوده است؛ والله اعلم – او در طول اين ايام، مرتب از آقا دعوت و تقاضا مي کرد که: « شبي را لطف بفرماييد و منزل ما را براي چند دقيقه اي نوراني و مزين کنيد.» آقا از شدت اصرار و التماس او و وساطت چند نفر از علماء شرعي نمي توانست که براي هميشه جواب رد دهد. فقط مي گفت: «باشد تا وقت مناسب.» از قضا، شبي آقا به او وعده داد و طبق قرار هم به منزل آن بازرگان رفت؛ اما به محض ورود و نشستن، سفره شام را گسترده ديده، گفت: «قرار نبود که شام در منزل شما باشم و من عجله دارم و مي خواهم براي مطالعه هرچه زودتر بروم.» اما بازرگان از فرصت استفاده کرد و سريع شام را حاضر کرد. آقا هم طبق معمول همه شب ها مختصري شام ميل فرمود. اما پس از صرف شام و مختصري صحبتهاي متفرقه و گفت و شنود و چند سؤال شرعي، بازرگان قباله اي را جلوي آقا گذاشت و گفت: «آقا، هر چند که زحمت مي شود، ولي عنايت بفرماييد و اين قباله را امضاء و ممهور به مهر مبارک کنيد.» آقا وقتي قباله را خواند، ديد که در آن، مطلب خلاف شرع نوشته شده و به فتواي آقا حرام بوده است. آن مرد با دادن آن شام مي خواست از وجود آقا و امضاء و مهر او سوء استفاده کند. اين مطلب براي آقا کاملاً روشن شد و ايشان ديگر حاضر نشد که حتي يک لحظه تأمل کند. پس فرياد زد: «چرا مرا دعوت کرديد؟ چرا زقوم به گلوي من ريختيد؟ چرا مي خواهيد مرا به جهنم بفرستيد؟ چرا؟ چرا؟» مرحوم علامه در طول زندگي اش، از اوان طلبگي در اصفهان تا دوران تحصيل و تدريس در نجف و سپس در حدود چهل سال تدريس و حتي در زمان مرجعيت، چندين بار مشابه همين اتفاق برايش پيش آمد؛ اما او بلافاصله و پس از آگاهي از احتمال حرام بودن آن، به هر شکل غذا رابرگردانده و نگذاشته بود که جذب بدنش شود و آثار منفي غذاي حرام، در روح و جسم او اثر بگذارد. تقريباً همه آن اتفاقها يک نکته را مي رسانند و آن اين است که علامه نمي خواست غذاي حرام به بدنش وارد شود.

 
< بعد   قبل >

حديث روز

برنامه آينده هيئت

زمان:
دهه اول محرم 1387


ساعت:

20/30

مكان:
خيابان 45 عمار ياسر
برادران: مسجد ملاصادق(ع)

خواهران: حسينيه اهل البيت(ع)

سخنراني:
حجة الاسلام و المسلمين دارستاني

مداح:
حاج مهدي سلحشور

حاضرين در سايت

حاضرین در سایت : 6 نفر مهمان

آمار سايت

بازدیدکنندگان: 479628

ورود و خروج






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت